فقط خدا

گویند وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم. یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟ یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت: روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد. اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند. این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.
 
کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارو ن اشک خداست
 
 ولي مگه خداهم گريه مي کنه

  چرابايد دل خدا بگيره!!! دوست داشتم زيربارون قدم بزنم

تابوي خداروحس کنم اشک خداروتويه کاسه جمع کنم

 تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم

 تا پاک وآسماني شوم! آسمان که خاکستري مي

شد دل منم ابري مي شد حس مي کردم که آدما دل

 خداروشکستندويااز ياد خداغافل شدند همه مي گفتند

 باران رحمت خداست

 ولي حس کودکانه من مي گفت خدادلش گرفته

 وازدست آدم

بدا داره گريه ميکنه......

گل روی مهدی صلوات

 

دلم می خواست بنویسم ولی گفتم شما بگویید زیباترین جمله را در مورد مولا