مرگ

نمی خواستم سخن از مرگ بگویم اما وقتی بعضی ها فکرشون....!!!
خوبی دنیا به این هست که انسان نداند کی و کجا از دنیا میرود تا بتواند زندگی کند
این را همه شما قبول دارین....!
اما اگر یک روزی یکی به شما بگوید شما تا 2 سال دیگر بیشتر زنده نیستی
چه میکنید... آیا منتظرمرگ از همان لحظه هستید.... ایا به تحصیل و رفتن به دانشگاه
مدرسه و یا کارتون ادامه میدهید.....!!!!!!
همه فکرتون مشغول مرگ و زندگی بعد از مرگ می شود آره
اونهایی که میگن به بهشت و جهنم اعتقاد نداریم لحظه ای توی فکر فرو میروند
چون می دانند مرگ نزدیک هست چه قبول داشته باشند چه قبول نداشته باشند
باید بروند امیدوارم شما دوستان عزیز همچین مشکلی برایتون پیش نیاید...!!!
در روایت آمده است که هیچ روزی نیست مگر آنکه ملک الموت بر مردم نظری می اندازد
پس اگر آنها را در حال معصیت یا لهو و لعب یا خندان و خوشحال می بیند می گوید:
ای مسکین چه چیزی تو را در غفلت فرو برده است؟ هر کاری می خواهی انجام بده که از برای تو در دست من
سختی های مرگ است که بوسیله آن رگ گردنت را پاره می کنم.....
عزرائیل(ع) در هر روز پنج بار افراد خانه را صدا میزند(شرح در آپ های بعدی
)

****************************************************
آیا می دونین طولانی ترین روز انسان چه روزی است؟
روزی خداوند متعال به عزراءیل فرمود: از اندوه و مرگها که به وسیله تو سراسر عالم را گرفته است
در کدامین رویداد مرگ دلت سوخت؟ میدونین عزرائیل چه پاسخی داد....؟؟؟؟؟

شاید آدمیت با مردن زنده می شه........

دل بستن

 ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است